April 4, 2008

تولدت مبارك بانوي فروردين
تولدت مبارك


http://www.youtube.com/watch?v=hcfhBjTtLuw&feature=related

March 31, 2008

Can't live, if living is without you

هم عاشق آهنگشم, هم ديوونه فيلمش
همه كلمه هاي فيلم رو حفظم
!!!نخندين بهم


http://youtube.com/watch?v=sbH2ObmBk1E


No, I can’t forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that’s just the way this story goes,
You always smile....
But in you eyes your sorrow shows
Yes it shows

No I can’t forget tomorrow
When I think of all my sorrows
When I had you there but then I let you go
And now it’s only fair that I should let you know
What you should know

I cant live
If living is without you
I can’t live
I can’t give anymore
Can’t live
If living is without you
can’t give,
I can’t give anymore

Well, I can’t forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that’s just the way this story goes,
You always smile
But in you eyes your sorrow shows
Yes it shows

can’t live
If living is without you
I can’t live
I can’t give anymore
Can’t live
If living is without you
I can’t live,
I can’t give anymore

FALL...

بعد از شايد سالها پيدا كردم آهنگمو
ميدونم بهار شده, بهارتان گلباران

زاده خزان هستم ديگه


http://iranianmp3s.com/home/player/index.php?artist=94&album=696&song=6188

October 18, 2007

ماهي كوچولو

ماه منير
بانوي فروردين...
چه كردي؟ اين محبت بي مرز تو، جادو ميكند.
ماه منير؟ هيچ ميداني اينجا ماه چه دور است به زمين؟ به قدري كه حتي با دست درازي هم به آن راهي نيست!
ماه منير من ماهي كوچولوي ته دريا هستم. ماه منير بدون محبت تو دريا خشك شده.
ماه منير؟ ماهي كوچولو خفه شد!
ماه منير؟

مرد پري...

October 17, 2007

فرياد

اين گرداب دنيا مرا با خود ميچرخاند. پرتاب ميشوم روي سخره هاي تيز درياي خشك شده. استخانهايم ميشكنند. دردم را كسي نميشنود. باران ميايد. برف, بوران, تگرگ, دريا پر ميشود. استخانهاي من شكسته. نميتوانم دست و پا بزنم. آب راه تنفسم را بسته. ديگر فرصتي ندارم براي گريستن. حتي براي فكر كردن. يا شايد نفرين. غصهُ غصهُ پدر و مادر غصه ام را هزاران برابر ميكند. آه استخانهايم... آه دنده هايم... واي سوراخ شد قلبم... واي درياي سرخ اينجاست! مردم ببينيد... آه درد دارد... به خدا درد دارد
با امواج به ساحل رسيدم. چه معجزه اي كه هنوز زنده ام! استخانهايم ترميم يافته اند. براي قلبم كمي خون باقي نمانده. راه ميروم. به سوي شهر! وحشي ترين جنگل! چه بي رحمند حيوانها اينجا. زندگي, سرمايه, پول, عشق, ناخن, خون, گوشت, پوست, استخان, تمام اجزاي بدن, روح, اعتقاد و حتي آبروي برادر خود را ميخورند؛ نه براي بغا, كه براي قدرت! چه بي رحمند اين حيوانها! "خداي من
در اتاقي كوچك مستقرم. در اتاق ميمانم. زشت ميشوم. چاغ ميشوم. فرتوده. پوسيده. چشمان سبز, آبي, خاكستري ام ديگر سياهند. زيباييم را از دست داده ام. انبوه گيسوانم نصف تر از نصف شده است. ديگر چه باغي مانده براي من؟


August 25, 2007

گل باغ آشنايي

ميدوني...

زندگي يك باغچه هست... من درون باغچه خاك هستم. ريشه سه گياه تا عمق رفته. گل شقايق. رز رونده. و درخت.
شقايق من هميشه گريان هست... وحشي و لطيف هست. وحشي و زيبا. وحشي و عاشق. وحشي و طبيعي. مادر.
دلم مثل دلت خونه شقايق
چشمام درياي بارونه شقايق
مثل مردن مردن ميمونه دل بريدن
ولي دل بستن آسون شقايق

و رز رونده روز به روز ديوارهاي باغچه كرج را بيشتر ميپوشاند
تو كه معناي عشقي به من معني بده
عشق، گزشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه غصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
اما اون كه عاشقونه جون سپرده، هرگز نمرده

و درخت... او هميشه سخت است، اما ريشه دارد. برگ دارد. حتي ساقه دارد! لطيف است. شايد زرد شود. برفي. يا در بهار شكوفه كند
توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بي انتهاست
يه درخت تن سياه سربلند
آخرين درخت سبز سرپاست

و من خاك هستم. با تيزي ريشه-ها در وجودم.
گل باغ آشنايي

July 25, 2007

اين برميگرده به نظري

اين برميگرده به نظري در
www.mahmonir.com

ح.ش. عزيز

۱. اين "چار ديواري" آپارتماني است ۲ اتاق خوابه! در مرز واشنگتن و مري لند. نه "دو"ب"لكس". (البته اين در حقيقت دو"پ"لكس است با "پ"). آپارتماني با يك دست شويي و توالت و زميني كه به حالت شترنجي در پشت ملاحظه مي كنيد, زمين آشپزخانه كوچك آن است. صندلي-هاي زير ميز ناقص هستند چون يكي از "چارتا"ي آنها دچار "پايه شكستگي" شد. و گلدان چوبي كه در قسمت راست عكس به حالت نصف و نيمه-اي مشاهده مي كنيد, به دليل كمي جا هميشه اضافي بود, چون "درخت" داخل آن براي اين آپارتمان ۲ اتاق خوابه "بزرگ" بود.

۲. اما خارج از همه اين توضيحات "آموزنده" و "روشن كننده", حتي اگر در قصري "تريپلكس" هم زندگي كني با دلي شكسته, از چارديواري بدون اتاق خواب هم تنگ تر نفس مي كشي.

۳. و موضوع ديگر آنكه ديدن گلهاي پژمرده "چشم بسيرت" ميخواهد! چه رسد به ديدن گلهاي "در حال" پژمرده شدن!

۴. ميگن "عقل مردم به چشمشون هست-ااااا", ما باور نميكنيم.

زت زياد ;)


July 13, 2007

من عاشقم

و مادر من، مادري از جنس بلور، بانوي فروردين من، بهاران من، ماهِ منير من، از مرگ حرف ميزند. و من در آستانه مرگم.
نفس به نفس.
نزديكتر
و همه ما.
و خداوند، آن والا بالا مقام را عاشقم. و گر از من بپرسيد آيا خدا روح دارد؟ جواب ميدهم از او بخواهيد روحش را نشان دهد، و شما توانايي حس روحش را خواهيد داشت.
پدرم مردي است شريف. مردي است پر دل، با دل، مهربان و خشن از سيلي هاي پنجاه و دو سال زنده بودن. پدرم مردي است نرم و ملايم. هنرمند. هوشمند. زبر از سمباده روزهاي زندگي. شكسته از ضربه هاي روزگار. قوي از تمرين دنيا. پدرم مردي است عاشق.
و مادرم. واي مادرم. بيست سال دارم و ده سالي ميشود كه دور از او نفس ميكشم. آخخخخخخخ... ماماني ماماني...
و اين عشق كمياب من كه كامياب ميكندم. و پويا.

هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم
بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم
صبح روزي كه راهي بودي، اشك امانم نميداد. چرا؟ چرا ما هميشه در حاشيه جدايي بوديم؟ مادر؟ ماهِ منير من؟ چه بگويم؟ به كه گويم؟ درد. درد. درد و درد. درد و درد و درد و درد و اشك و درد و اشك و درد و غم و درد و دوري و جدايي و چمدان و دوري و مادر و فرزند و غريضه و عشقي والاتر از غريضه و درد و باز درد و خرد شدم و درد و كسي صدايم نشنيد. و باز درد و درد و باز درد و بيش درد و پاك شدن از صفحه روزگار. و درد. دردي نابود كننده. دردي مرگ آور. مادرم. ماماني.
مامان. ماهِ منير من.
آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ....
نگران من نباش.
من عاشقم. بيش نميگويم.
من عاشقم.


پويا!

مقدمه

شايد قسمت بود كه فرزانه دات نت قبلي پاك شد. شايد منتظر اين بود كه داستانهاي جديد بياد داخلش. خلاصه كه اين جديده شد!
به هر حال يا به قول دكتر سروش عزيز (كه من خدا خدا ميكردكم با خاستگاري از دخترش، او پدر زندايي من ميشد) الا ايحال، داشتم وبلاگ ماه منير را ميخواندم، به غيرتم بر خورد. گفتم بيشتر از يك سال هست كه چيزي در وبلاگم ننوشتم. آنطود كه از همه شنيدم، زيبا مينويسم.
داستان از اين قرار است كه دختري بود ۷ ساله، كه پدر و مادرش متاركه كدرند. پدر به دليل پدر كشتگي ديدار مادر و دختر را ممنوع كرد تا روزي...
چهارده سال از آن زمان ميگذرد...
زندگي تازه فرزانه اينبار انتخابي بوده، با عشق.
همسان خواهر كوچكم ديروز پرسيد: چه اشكالي داره كه آدم كسي رو زيادي دوست داشته باشه، كه تو هميشه ميگي مشكل اينجاست كه داداشمو زيادي دوست داري؟
جواب دادم: اشكالش اينجاست كه اون موقغ انقدر دوسش داري كه خودتو فراموش ميكني. اون موقع انقدر دوسش داري كه از همه چيزت ميگزري حتي از خودت. اون موقع انقدر دوسش داري كه كور ميشي، كر ميشي، خر ميشي. و هر لحظه ترس از دست دادنش پاهات رو سست ميكنه، دلت رو هري ميريزه پايين،قلبت رو درد مياره، چشمات هميشه پره. حتي وقتي كنارش هستي، دلت براش تنگ ميشه. ازش سير نميشي. ياز هم كمه. هر چي بو ميكني باز هم كافي نيست. انقدر دوسش داري كه در ابراز علاقه كم مياري. هر چي ميگي دوست دارم، باز هم كمه، باز هم كم مياري...
همين الان، بين نوشتن، يا "تايپ كردن"، اس ام اس دادم: چرا عشق تو من رو مجنون كرده؟
درد من اين نيست كه ياري ندارم. يا به يارم نرسيدم. من دردي ندارم كه ياري ندارم. من خوشبختم. دست الهي بر سرم كشيده شده. جنوني در دلم دارم غير قابل توصيف.
موسيقي متن وبلاگ
عباس معروفي
همنواييم ميكند. تا كنون هيچ ريتمي، هيچ نتي، هيچ ترانه اي، هيچ آهنگي تا اين حد بيانگوي زيبايي و لطافت و حزن عشق در گوشهاي من نبوده. نام و نشاني از اين قطعه ندارم. براي خود، پاييزش مينامم. يا شايد عشق. يا شايد مخلوطي از آن دو، "فرزانه".