گل باغ آشنايي
ميدوني...
زندگي يك باغچه هست... من درون باغچه خاك هستم. ريشه سه گياه تا عمق رفته. گل شقايق. رز رونده. و درخت.
شقايق من هميشه گريان هست... وحشي و لطيف هست. وحشي و زيبا. وحشي و عاشق. وحشي و طبيعي. مادر.
دلم مثل دلت خونه شقايق
چشمام درياي بارونه شقايق
مثل مردن مردن ميمونه دل بريدن
ولي دل بستن آسون شقايق
و رز رونده روز به روز ديوارهاي باغچه كرج را بيشتر ميپوشاند
تو كه معناي عشقي به من معني بده
عشق، گزشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه غصه بوده
من راهي شدم نگو كه زوده
اون كسي كه سر سپرده مثل ما عاشق نبوده
اما اون كه عاشقونه جون سپرده، هرگز نمرده
و درخت... او هميشه سخت است، اما ريشه دارد. برگ دارد. حتي ساقه دارد! لطيف است. شايد زرد شود. برفي. يا در بهار شكوفه كند
توي تنهايي يك دشت بزرگ
كه مثل غربت شب بي انتهاست
يه درخت تن سياه سربلند
آخرين درخت سبز سرپاست
و من خاك هستم. با تيزي ريشه-ها در وجودم.
گل باغ آشنايي